فروشگاهآخرین عکس Haaleh in Concert 6 آخرین نقاشی Tehran Driver خداوندگاران sri لگوویزیون dancing Transformer watch

تبلیغ خیلی باحال سیتروئن. تقریبا 4.5 مگابایت. اگه طرفدار transformers هستید حتما نگاه کنید.

فیلتر پاره وقت؟

یه چیز عجیب و مسخره، الان سه بار شده که این اتفاق افتاده و تقریبا مطمئن شدم. دو سه تا سایت هستند که من در طول روز نمیتونم ببینمشون چون فیلتر هستند، ولی شب که میشه (بعد از نیمه شب) ظاهرا فیلتر برداشته میشه ؟؟؟ یکی شون این کانتر nedstat هست که دو سه بار روز ها امتحان کردم کار نمیکنه ولی الان و دیشب راحت رفتم. یکی دیگه هم فوروم "ان بخور" (eatpoo) هست که محل آمد و شد خداوندگاران نقاشی و عکاسی هست که کارهاشون رو معمولا اونجا share میکنند. اون هم بارها در روز سعی کردم و فیلتر بوده و امشب شب دومی هست که دیروقته ولی تونستم برم توش. خلاصه اینطوری، گفتم بگم شاید جالب باشه.

یه چیز جالب دیگه اینکه ماهواره دیگه کاملا علنی و بدیهی شده و حتی تو برج های شهرک مثل حافظ و سعدی، یا تهران تاج و عمران تکلار و اونجاها خود ساختمون به صورت مرکزی ماهواره داره و همه میتونند بگیرند. بی بی سی و کانال های موزیک اش باز بد نیست ولی کانال های ایرانی که رسما فاجعه هستند، مخصوصا سیاسی هاشون، و من هنوز نمیتونم درک کنم چطور این همه آدم هنوز اینها رو نگاه میکنند و اصلا هم به نظرشون مسخره نمیاد. حتی خیلی ها نگاه میکنند به بهانه ی اینکه مثلا بامزه است و میخندند، ولی واقعا به نظر من بامزه هم نیست و فقط اعصاب خورد کنه. بگذریم.

| | کامنت (1)

بوروکراسی ایرانی و باقی قضایا

امروز صبح رفته بودیم با برادر و پدربزرگ برای گرفتن کارت ملی. ادارات واقعا شاهکار هستند تو ایران. همه از کارمندان بدخلق و بی ادب ادارات مینالند، ولی من بهشون حق میدم هر چقدر هم بداخلاق باشند. انقدر که آدم های نفهم و حیوان اینجا زیاد هست هر کسی به جای اون کارمندا باشه و صبح تا شب مجبور باشه با اینها سر و کار داشته باشه بهتر از این نمیشه. خود اونها هم معمولا رفتارشون با آدم های مختلف متفاوته.

سر و کله زدن مردم هم شاهکاره. همه انتظار دارن کارشون به خوبی و راحتی و به سرعت راه بیافته، و به محض اینکه مشکلی تو پرونده شون به وجود میاد - که همه جای دنیا چیز عادی ای هستش - شروع میکنند به داد و فریاد. خلاصه خیلی بامزه است.

هفته ی پیش شمال بودیم و با سوختگی شدید برگشتم تهران. همیشه روز آخر میرم دریا داغون میشم برمیگردم بعد تا یه هفته نمیتونم بخوابم از درد سوختگی.

کلا ایندفعه خیلی دارم تنبلی میکنم و تقریبا هیچ جا نرفتم هنوز، به جز همون یه شمال و دید و بازدید از دوستها. عکس هم تقریبا کم گرفتم.

راستی آخرین داستان مصور (کمیک) آقای کا، مال مانا نیستانی رو گرفتم. رسما دنیای twisted و شومی داره این کتاب، ولی کمدی اش بعضی جاها خیلی عالیه. کلا کار خوبیه و خوشحالم از اینکه ادامه پیدا کرده. کتاب دیگه نخریدم، تن تن هام رو هم که دارم با خودم میارم و خودشون شونصد کیلو وزن دارن. راستی اون فراخوان تن تن کماکان پاپرجاست، و من تا سری یونیورسالم رو کامل نکنم ول کن نیستم.

یه چیز دیگه اینکه آدم خیلی راحت میتونه ایران باشه ولی از همه جا و همه چیز بیخبر باشه. یعنی بستگی داره کجا هستی و با کیا رفت و آمد میکنی، ولی اینکه مثلا مقیمای خارج احساس میکنند چون ایران زندگی نمیکنند از مسایل و شرایط و اخبار ایران دور هستند لزوما درست نیست.

من خودم اونجا که بودم خیلی بیشتر در جریان اخبار (ایران و جهان) بودم، ولی اینجا فوق اش به روزی یکی دو دقیقه روزنامه ی بابابزرگ رو ورق زدن ختم میشه، و تقریبا همه ی کسایی که میبینم از این هم بیتفاوت تر هستند و خودشون هم بدون خجالت کشیدن این مساله رو میگن. به هر حال، حالا این از این تا بعد.

| | کامنت (4)

فراخوان تن تن

یکی از پروژه هایی که میخوام انجام بدم تا ایران هستم کامل کردن سری تن تن های یونیورسالم هست. میدونم که همه ی داستانها رو یونیورسال زده (ممکنه به استثنای پیکاروها) ولی من یه سریشون رو ندارم یا فقط چاپ مزخرف ونوس رو دارم، برای همین خواهش میکنم اگه شما این کتابها رو چاپ یونیورسالشون رو دارید و حاضرید که بفروشید، برام کامنت بذارین یا ایمیل بزنین. مرسی.

جزیره ی سیاه . گوش شکسته . تن تن در تبت . سرزمین طلای سیاه . سیگارهای فرعون . گل آبی . عصای اسرار آمیز . خرچنگ پنجه طلایی . کوسه های دریای سرخ . پیکارو ها

| | کامنت (6)

ایران

یکی دو هفته است که اصلا نرسیدم هیچ وبلاگی بخونم. یه جورایی همه اش در سفر بودم. روز بعد از برگشتن از دی سی رفتم پاریس، و دو سه روز بعدش هم آمدم ایران، سرزمین فیلتر و دایل آپ. میخواستم دوستان و خانواده رو غافلگیر کنم برای همین از قبل تقریبا به هیچکی نگفتم.

خوشبختانه پروژه ی سورپریز با موفقیت و با حداقل تعداد حمله های قلبی پیش رفت. تهران ولی بینهایت گرمه و کولر ها اصلا جواب نمیدن.

مشاهدات شهری هم با توجه به اینکه من دو سال پیش اینجا بودم زیاد تغییر نکرده چیزی، فقط قیافه ی مردمه که خیلی وحشتناک شده. تیپ پسر ها و دختر های جوون یه چیز فاجعه ای هست. پسر ها که همه موهای گنـــــــــده، لباس های تنگ و پشت مو (mullet) و یه جورایی هم آرایش، آخر تیریپ هومو (!!!). دختر ها هم که بهتره اصلا سعی نکنم تعریف کنم.

ترافیک هم که طبق معمول هر سال بدتر میشه.
میخوام سعی کنم این دفعه برم به جاهایی از تهران که تاحالا نرفتم. از این دنیایی که هر دفعه میام توش زندگی میکنم یک کم پام رو اونور تر هم بذارم. خیلی از جاهای جنوب شهر تهران هست که تاحالا اسمش رو هم نشنیدم، و مطمئن ام همین دوستا و آشناهایی که اینجا زندگی میکنند هم هیچ وقت نرفته اند. همین موضوع جدایی شمال شهر نشین ها یا طبقه ی متوسط و بالای جامعه از بقیه که سر انتخابات هم بحث اش خیلی شد.نه اینکه با این کار اونها رو درک خواهم کرد، ولی حد اقل میتونم ببینمشون. البته زیاد هم وقت ندارم.

همممم، دیگه فعلا همین دیگه. اوه راستی، پاریس که بودم یه سر رفتم لوور. فقط رسیدم قسمت ایران اش رو ببینم. تو هر اتاق تعدادی لوحه به زبان های مختلف هست که درباره ی اشیا داخل اتاق توضیح داده. تو یکی از اتاق ها که درباره ی سوریه و اون طرفا بود، لوح انگلیسی اش رو که برداشتم دیدم توش نوشته بود arabian gulf.
منم که بعد از قضیه ی بمب گوگلی و این چیزا دیگه بیش از پیش هم احساس مسوولیت میکنم در این باره، خیلی شاکی شدم.
لوح رو برداشتم که برم پایین با مسوولین موزه صحبت کنم، ولی بعد فکر کردم که هیچ کاری که نمیکنند که هیچ، اون لوح رو هم ازم میگیرند. بنابراین تصمیم گرفتم که لوح رو با خودم بیارم بیرون که بعدا بتونم از روش عکس و اسکن بگیرم و یه حرکت بهتری انجام بدیم. خلاصه همین کار رو هم کردم و لوح به دست از موزه خارج شدم (مرسی security!!!)
حالا یاروش اینجاست و سر فرصت باید اسکن کنم و یه نامه ی خوب بنویسم. نمیدونم تا چقدر حالش رو دارید ولی ممکنه که بعدا ازتون خواهش کنم شما هم کمک کنید و اون نامه رو براشون بفرستید.

البته با توجه به حضور خیلی کمرنگ ایرانی ها تو فرانسه کار خیلی سختیه، ولی خداییش خیلی زور داره تو موزه ی لوور که قسمت عظیمی از فرهنگ و تمدن ایرونی رو تو خودش جا داده، اینطوری ضایع بازی در بیارن.

به هر حال، حالا این باشه واسه یک کم بعد. من برم که دارم از گرما میمیرم رسما.

| | کامنت (9)

کنفرانس مهندس های میمون

فردا برمیگردم تورنتو. چیزهای زیادی از این سفر هست که درباره شون بنویسم، ولی بهتره سر فرصت این کار رو بکنم.
فقط یه چیزی، این کنفرانس نسبتا بزرگیه و بیشتر از هزار نفر اومدن براش، و واقعا و رسما بعد از این حالم از مهندس ها یه جورایی به هم خورده. فکر کن هزار و خورده ای آدم (بخوانید مرد) زشت، کج و کوله و عقب مانده ی اجتماعی رو یه جا ببینی. اصلا نمیخوام که تا آخر عمرم با این آدما سر و کار داشته باشم، و احتمالا این رو از قبل میدونستم، ولی الان دیگه برام کاملا مسجل شده. (البته اینا بیشتر محقق و پرفسور هستند بنابراین این رو هم میدونم که محیط کاری احتمالا فرق میکنه، ولی بازم ...).

فردا صبح زود پوستر خودم رو باید ارائه کنم و بعدش هم سریع باید برم فرودگاه، و واقعا امیدوارم پروازم رو از دست ندم مخصوصا با وضع ترافیک کثیف دی سی.

| | کامنت (5)

برای خانواده ام و یکی

برای خانواده ام و یکی دو نفری که ممکنه براشون مهم باشه خواستم بگم که تقریبا بدون دردسر رسیدیم واشنگتن و همه چیز عالیست.

علی خوشگذران رو هم دیدم، و بیچاره کلی من و آدمای پر روی دیگه ای که باهام بودن رو برد اینور اونور و رسما شرمنده کرده تاحالا. خلاصه این از این.

| | کامنت (3)

واشنگتن

فردا دارم برای کنفرانس AP-S/URSI میرم واشنگتن، به مدت پنج روز.
کنفرانس بزرگیه و از گروه ما هم تقریبا ده نفر داریم میریم. دو هفته ی اخیر تقریبا مدام مشغول کار بودم برای به دست آوردن نتایج برای کنفرانس و واقعا استرس زیاد بود. از نتایج به دست اومده هم خیلی راضی نیستم، ولی میتونست بد تر باشه. به هر حال، پوستر رو فرستاده بودم برای استادم چون تغییراتی میخواست توش بده، و امروز طرفای ساعت 8 شب نسخه ی تغییر یافته اش رو برام فرستاد. من هم باید امشب این رو پرینت میکردم تا قبل از فردا ظهر که میرم آماده باشه و خلاصه واقعا بدبختی بود.

رفتم کینکوز. هر چقدر که باز بودن 24 ساعته ی کینکوز آرامش بخش و خوبه، بوروکراسی توش و رفتار کارمنداش اعصاب خورد کن و عذاب آوره. اصلا کارمنداشون در جهت کمک به ملت کار نمیکنند. بگذریم، بعد از کلی بدبختی که سر پیاده کردن فایل داشتیم، و اینکه یک کم رو دستگاه اونها قیافه اش تغییر کرده بود و مجبور شدم دوباره روش کار کنم (حدود 45 دقیقه - یک ساعت) یارو تازه فهمید که رول کاغذشون تموم شده و نمیتونن پرینت کنن!! رسما سکته بود.

هیچی دیگه، گفت برو یه شعبه ی دیگه. منم مجبور شدم یک ساعت تا نزدیکترین شعبه پیاده برم (در روزی که آزاردهنده ترین صندل های دنیا رو پوشیده بودم) و خلاصه اونجا هم بعد از کلی بامبول کار راه افتاد و قراره تا فردا صبح حاضر بشه. کل این قضیه ولی بیش از 3 ساعت طول کشید و بالاخره الان با پاهای زخم و زیلی رسیدم خونه.

برای فردا هم خودم رو آماده کردم که اتفاقای ناخوشایند بیافته، چه مربوط به پوستر و چه در فرودگاه و موقع رفتن به آمریکا. واقعا عذابه این آمریکا رفتن، انقدر که اذیت و بی احترامی میکنند به آدم تو فرودگاه. مخصوصا وقتی سوم جولای بخوای بری واشنگتن با یه تیوب گنده تو دستت (پوستر)!

در ضمن ممکنه چند روزی آپدیت نکنم اینجا رو دیگه، ببینیم چی میشه.

| | کامنت (1)

بقیه اش

sharapova.jpg
یادم اومد اون چند تا چیز رو راستی.

اول از همه، ویمبلدون. اصلا و ابدا خوشم نیومد وینس ویلیامز از شاراپوا برد. یه جورایی اصلا به نظرم نامردیه این خواهران ویلیامز تو قسمت زن ها شرکت کنند. قدرت بدنی شون ژنتیکی وحشنتاک زیاده، و رسما نامردیه. با مردا هم که احتمالا نمیتونند بازی کنند، چون انقدر قوی نیستند. پس به نظرم یه دسته باید بذارند برای خواهران ویلیامز که خودشون دو تایی فقط با هم بازی کنند. شاراپوا ولی خوب جنگید. ست اول رو دیدم، و اگه تو tiebeaker گند نمیزد میتونست بازی رو ببره به نظرم.

* * *
دومین چیز، درباره ی این آقای آرین هست. وبسایتش رو امروز دیدم. ظاهرا تو کارهای ستاره شناسی و این چیز هاست، و اونطور که از وبسایتش پیداست در زمینه ی برج رادکان (اولین باره درباره اش شنیدم) که بنای قدیمی (ظاهرا) منصوب به خواجه نصیر هست کلی تحقیق کرده. مثل اینکه فهمیده این بنا بر پایه ی یک سری اصول ستاره شناسی ساخته شده که مثلا با توجه به تابیدن نور خورشید در نقاط مختلف این بنا میشه روزهای مهمی مثل روز اول بهار یا پاییز را دقیقا تشخیص داد.

کلا ستاره شناسی باستانی برای من خیلی جذابه و به نظرم دنیای عجیب و جادویی برای خودش داره. اینکه این همه سال پیش چطوری این علم انقدر پیشرفته بوده برام خیلی عجیبه. یه مستند هم چند سال پیش دیدم درباره ی اهرام مصر، و ارتباط اونها با همین مسایل ستاره شناسی و مثلا اینکه تعداد پله ها و یا ارتفاع اونها همه اعداد مهم و کلیدی در ستاره شناسی هستند. جالب تر اون که سراغ هرم های اینکا ها هم رفته بودند و همون خصوصیات رو تو اونها هم پیدا کرده بودند. خلاصه خیلی جالب بود.

این تحقیق آقای آرین هم به نظر من میتونه همونقدر جذاب باشه. نمیدونم از نظر علمی چقدر سالم هست تحقیقات ایشون ولی چیزی که معلومه اینه که واقعا زحمت اش رو کشیده، و حد اقل به عنوان popular science میتونه برای مخاطب غیر حرفه ای مثل من جالب باشه. فقط مشکل اساسی اینه که متاسفانه متون انگلیسی وبسایتشون بسیار کودکانه هست، و هر گونه اعتبار مطالبشون رو به همین دلیل از بین میبره. و یا مثلا اینگونه توپیدن ایشون به هرودوت با این گویش، از رفتار و منش آکادمیک کاملا به دوره و باز برای همین از اعتبار کارشون کم میکنه.

خلاصه اینکه اگه یکی پیدا بشه که انگلیسی بلد باشه و یه دستی هم به سر و روی وبسایتشون بکشه به نظر من کلی اطلاعات جالب توش هست.

* * *
دست آخر اینکه میخواستم درباره ی یه مجله ی جدید که تو تورنتو بیرون اومده بنویسم. هفته نامه ی "فریم" (frame) که الان یه ماهی هست داره بیرون میاد. یه هفته نامه ی فرهنگی، با تاکید ویژه روی سینما، طوری که فکر کنم بشه اسمش رو هفته نامه ی سینمایی هم گذاشت.

اول خوبی هاشو میگم تا بعد داغونش کنم (!) : از نظر قیافه و طراحی، کاملا قابل قبوله، مخصوصا وقتی میذاریش کنار آشغال هایی (دست کم از نظر قیافه و طراحی) به نام شهروند و پیوند. از عنوان های صفحه ها و بخش ها به خصوص خیلی خوشم میاد و کسی که اونا رو ساخته سلیقه اش خوب بوده. در مورد صفحه آرایی هم با اینکه کلا قابل قبوله، ولی بعضی وقتها یه خورده آماتوریه (احتمالا از روی بی دقتی یا کمبود وقت). اندازه و شکل فونت واقعا عالیه و از اونجا که تازه راه افتاده و زیاد تلبیغ نگرفته، هنوز بیشتر صفحه ها کلی white space داره که باعث میشه بر عکس بقیه ی نشریه های ایرونی آدم احساس خفگی نکنه موقع خوندن. اخبار و گزارش های هم که از کنسرت ها و برنامه های ایرانی شهر مینویسند خیلی خوبه.

ولی مشکل اصلی به نظرم محتواش هست. مجله همونطور که کاملا پیداست توسط چند نفر (شاید کمتر از ده نفر) اداره میشه و اکثر نقد ها رو هم (اگه ترجمه نباشه) خودشون مینویسند. ولی یه جورایی به نظر نمیرسه که واقعا منتقد باشند و در رشته ی فیلم و تئاتر تحصیل کرده باشند. برای همین نقدها به نظر من یه جورایی ضعیفه. مثل اینکه من بخوام تو یه نشریه ی سینمایی نقد فیلم بنویسم. همچنین لحن نوشته ها زیادی خودمونی هست بعضی وقتا. مثلا بارها خوندم که نویسنده مثلا نوشته "چهارشنبه با محسن و علی رفتیم سینمای پارامونت برای تماشا کردن فلان فیلم"، و بعد نقد فیلم رو نوشته. راستش من اصلا برام مهم و یا جالب نیست که نویسنده با کی رفته یا کجا رفته.

یا مثلا تو شماره ی اول یه نقد بود از بازی جدید جنگ ستارگان. خوب این بازی به محض اینکه بیرون اومد تقریبا عالم و آدم ریدن بهش و به عنوان یکی از بدترین بازی ها معروف شد و خلاصه همه کسایی که تا حدودی هم اهل بازی هستند میدونند که بازی مزخرفیه. ولی گرافیک نسبتا خوب این بازی (که الان دیگه تقریبا همه ی بازی های جدید از گرافیک خوب برخوردار هستند) آنچنان رو نویسنده ی نقد فریم تاثیر گذاشته بود که کاملا مجذوب این بازی شده و از اون به عنوان یک بازی عالی نام برده بود.

دست آخر هم اشکالات متعدد املایی (و بعضی وقتا انشایی، تو کلمه ها و عبارات انگلیسی به خصوص) تو تقریبا تمام شماره هایی که تاحالا بیرون اومده هست که خوب با وجود ابزای های spell check و این چیزا، وجود گسترده ی اشتباهات قابل قبول نیست.

ولی در کل به نظر من حرکت خوبیه و اگه به دلیل کمبود آگهی ورشکست نشن و دوام بیارن، و از دانشجو های رشته ی فیلم (که تعدادشون هم کم نیست) کمک بگیرن به نظرم میتونه مجله ی خیلی خوبی باشه.

| | کامنت (108)

نوشتن یا ننوشتن

علی خوشگذران، دوست مجازی من که تو ماجرای بمب گوگلی خلیج فارس از همه لحاظ بینهایت کمک و همراهی کرد، تصمیم گرفته دیگه وبلاگ ننویسه.

همونطور که خودشم نوشته تقریبا برای همه پیش میاد که یه موقعی در مورد اینکه اصلا وبلاگ نویسی رو ادامه بدن یا نه دچار تردید میشن. خودم هم تقریبا یک سال پیش با این وضع روبرو شدم. اینجا طرف یه تصمیم کاملا شخصی میگیره. من شخصا ترجیح دادم که وبلاگ نویسی رو ادامه بدم، ولی با توجه به یه تعریف کاملا مشخص که برای خودم درست کردم (و با تعریف قبلی ام از وبلاگ نویسی خیلی فرق میکرد). تصمیم گرفتم که ادامه بدم، فقط در صورتی که چند تا چیز رو رعایت کنم: یک. موقع احساساتی شدن هیچی ننویسم. دو. درباره ی مسائل شخصی و خصوصی که به کسی ربطی نداره تا اونجا که میشه هیچی ننویسم. سه. در مورد نوشته هام راجع به آدم های دیگه، هیچوقت تصور نکنم که طرف نوشته من رو نمیخونه؛ حتی اگه ملکه الیزابت باشه. در نتیجه اگر چیزی باشه که جلوی روی طرف هم حاضر نباشم بهش بگم، درباره اش نمینویسم.

موارد بالا خیلی محدود کننده هستند و میتونند وبلاگ آدم رو خیلی کسالت بار کنند، تازه همیشه هم شاید نشه بهشون عمل کرد. ولی به هر حال، برای من اینها شروط حیاتی هستند که تنها راه وبلاگ نوشتن با حفظ آسایش شخصی ام رو در عمل کردن به اینها میبینم. تا حال هم تا اونجا که تونستم بهش عمل کردم و اونایی که وبلاگ قدیمی من رو هم میخوندند (که فکر نمیکنم کسی از خوانندگان فعلی ام بینشون باشه) این رو میدونند. البته این رو هم بگم که اگه اینجا صرفا فقط یه وبلاگ بود و پورتفولیوی کارهای عکاسی یا نقاشی ام اینجا نبود، شاید ادامه نمیدادم. به هر حال، اینا رو گفتم که ... اممم ... نمیدونم اصلا اینا رو برای چی گفتم. به هر حال تصمیم علی هم کاملا میتونه درست باشه و براش آرزوی موفقیت میکنم. از کسایی هم که میگن ما دیگه نمینویسیم و بعد از دو روز دوباره برمیگردن زیاد خوشم نمیاد (البته خودم یه بار این کار رو کردم، ولی الان دیگه نمیکنم، به هر حال زندگی کن و یاد بگیره دیگه). پس علی جان بهتره که دیگه برنگردی!!! البته چند روز دیگه بالاخره خودش رو میبینم و صحبت ها رو حضورا انجام میدیم.

* * *
یه رستوران ایرانی کثیف تو downtown تورنتو هست به اسم "خانه ی کوچک کباب". جدیدا هر وقت بخوایم غذای ایرونی بخوریم میریم اونجا. خیلی کوچک و درب و داغونه، عین رستوران های پایین شهر یا ساندویچ فروشی های قدیمی ایران میمونه. ولی غذاش حرف نداره به نظر من. کوبیده اش از همون چرب و چیلی هاست که من دوست دارم (که انقدر چربی داره یه جورایی سفیده دیگه!!). خلاصه واقعا عالیه.

دیشب با دوستا اونجا بودیم، یه آقای سیاه پوست اومد تو. راستش قیافه اش یه جورایی به آدم های فقیر میخورد، با یه کالسکه اول اومد و به شوخی به ما گفت با کالسکه ی من کاری نداشته باشید. بعد دیدیم زن و دو تا بچه اش هم اومدن. زن اش سفید پوست و جوان و خوشگل بود. دید فارسی حرف میزدیم (مرده) و گفت اه ایرانی هستید؟ گفتیم آره. بعد دیگه شروع کرد تعریف کردن از ایران و فرهنگ ایرانی و این چیزا. گفت قبل از انقلاب ایران بوده. فارسی بلد نبود البته. خلاصه خودش رو کشت. میگفت اینها (غربی ها رو میگفت) هر چی دارن از شما دارن و فرهنگ شما رو برداشته اند دزدیده اند و هزاران سال طول میکشه تا به پای شما برسند (!!!) و شماها هیچوقت یادتون نره که چقدر ملت بزرگی هستید و از این حرفها خلاصه. تا میتونست به آمریکایی ها هم توپید و گفت من و زنم هم سفید و سیاه نیستیم، ما هم مثل شما ایم و عاشق فرهنگ شما و به بچه هامون هم داریم فرهنگ خاور میانه ای رو یاد میدیم. از عرب ها هم تعریف میکرد البته (از عراقی ها مثلا). خلاصه یک کم قاطی داشت به نظرم و من که دلم برای زن و بچه هاش خیلی سوخت. آدم خوبی بود البته.

* * *
کنفرانس زندگی خصوصی و اماکن عمومی ایران رو وبسایتش رو به سفارش یکی از استادای ایرانی دانشگاه تورنتو که کنفرانس رو راه اندازی کرده درست کردم که میتونید اینجا ببینید. پوسترهاش هم چاپ شده و یه جورایی باحال شده. نقاشی هاش البته هیچکدوم از خودم نیست. یه سری کاریکاتور واقعا vintage هستند از اطلاعات هفتگی، مال n سال پیش، که به نظرم خیلی باحال هستند. پیشنهاد استفاده از آنها هم متعلق به همان استاد است، وگرنه بنده اطلاعات هفتگی n سال پیش تو خونه ام ندارم متاسفانه. iran heritage هم که یکی از برگزارکننده های کنفرانس هست تو وبسایت خودشون یه وبسایت جانبی برای این درست کردند. راستش هدف از این دوباره کاری رو دقیقا نمیدونم، پوز زنی هم اگه باشه که نتیجه اش خوب معلومه دیگه!!

* * *
یکی دو تا چیز دیگه میخواستم بگم که فعلا یادم رفت. اگه یادم اومد بعدا مینویسم. اگه یادم نیومد هم هیچوقت نمینویسم.

|